Open Bible Stories Home

۳۵.داستان پدر دلسوز

داستانی برگرفته از کتاب مقدّس: انجیل لوقا، فصل ۱۵، آیات ۱۱تا۳۲

روزی عیسی بسیاری از مأمورین باج وخراج و سایر گناهکارانی را که گرد او جمع آمده بودند تعلیم میداد.

امّا علمای دینی هم که در آنجا بودند، میدیدند که عیسی چگونه با گناهکاران، همانند دوستانش رفتار میکند، از او ایراد میگرفتند. بنابراین عیسی این داستان را برای آنان تعریف نمود.

»مردی دو پسر داشت. روزی پسر کوچکتر به پدرش گفت: «پدر، من الآن ارثیهام را میخواهم!». بنابراین پدر دارایی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد.

چیزی نگذشت که پسر کوچکتر، هرچه داشت جمع کرد و به سرزمینی دوردست رفت. در آنجا تمام ثروت خود را در عیّاشی و راههای نادرست برباد داد.

در آن زمان قحطی شدیدی در جاییکه آن پسر بود، پدید آمد و او دیگر پولی برای خرید غذا نداشت، بنابراین بهناچار مجبور به چرانیدن خوکها شد و او به روزی افتاد که آرزو میکرد بتواند با خوراک خوکها شکم خود را سیر کند.

سرانجام روزی بهخود آمد و با خود گفت: «من چه کار دارم میکنم؟ در خانهی پدرم خدمتکاران نیز خوراک کافی دارند و من اینجا گرسنه هستم. پس خواهم برخاست و نزد پدر رفته و از او درخواست میکنم که مرا به نوکری خود بپذیرد.

پس پسر کوچکتر بهسوی خانهی پدرش بهراه افتاد. هنگامی که هنوز از خانه دور بود، پدرش او را دید و دلش به حال او سوخت و به استقبالش شتافت، او را در آغوش گرفت و بوسید.

«.پسر به پدرش گفت: «من در حقّ خدا و در حقّ تو گناه کردهام، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی.

«.امّا پدرش به خدمتکاران گفت: «عجله کنید و بهترین جامه را از خانه بیاورید و به او بپوشانید! انگشتری به دستش و کفشی به پایش کنید! و گوسالهی پرواری را بیاورید و سر ببرید تا جشن بگیریم و شادی کنیم! چون این پسر من، مرده بود و زنده شد، گم شده بود و پیدا شده است!

پس آنها ضیافت مفصّلی برپا کردند. در این هنگام، پسر بزرگ در مزرعه مشغول کار بود. وقتی به خانه بازگشت، صدای ساز و رقص و پایکوبی شنید و متعجّب گشت.

وقتی که پسر بزرگتر فهمید که این جشن بهخاطر برگشتن برادرش به خانه است، عصبانی شد و حاضر نشد وارد خانه شود. تا اینکه پدرش بیرون آمد و به او التماس کرد که به خانه بیاید و به مهمانی ملحق شود، امّا او قبول نکرد.

«.پسر بزرگتر به پدرش گفت: «سالهاست که من همچون یک غلام به تو خدمت کردهام و حتّی یکبار هم از دستوراتت سرپیچی نکردهام. امّا در تمام این مدّت به من حتّی یک بزغاله هم ندادی تا سر ببرم و بتوانم با دوستانم به شادی بپردازم! امّا این پسرت که ثروت تو را در گناهکاری تلف کرده، حال که به خانه بازگشته است، بهترین گوسالهی پرواری را که داشتیم، سر بریدی و برایش جشن گرفتی!

«.پدرش گفت: «پسر عزیزم، تو همیشه درکنار من بودهای، و هرچه من دارم، درواقع به تو تعلّق دارد و سهم ارث توست! امّا حالا باید جشن بگیریم و شادی کنیم، چون این برادر تو، مرده بود و زنده شده است، گم شده بود و پیدا شده است!

Next Chapter