ﺐﻋﺩ ﺍﺯ ﺂﻧکﻩ یﻮﺴﻓ ﻡﺭﺩ، ﻪﻤﻫی ﺐﺴﺗگﺎﻧ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻢﺻﺭ ﻡﺎﻧﺪﻧﺩ. ﺂﻨﻫﺍ ﻭ ﻑﺭﺰﻧﺩﺎﻨﺷﺎﻧ ﺰﻧﺩگی ﺭﺍ ﺩﺭ ﻢﺻﺭ ﺍﺩﺎﻤﻫ ﺩﺍﺪﻧﺩ ﻭ ﻕﻮﻣ ﺏﺯﺭگی ﺍﺯ ﺂﻨﻫﺍ ﺐﻫﻮﺟﻭﺩ ﺂﻣﺩ کﻩ ﺂﻨﻫﺍ ﺭﺍ ﺎﺳﺭﺎﺌﻴﻟی ﻡیﻥﺎﻣیﺪﻧﺩ.
پﺱﺍﺯ ﺹﺪﻫﺍ ﺱﺎﻟ، ﻕﻮﻣ ﺎﺳﺭﺎﺋیﻝ ﺐﺳیﺍﺭ پﺮﺠﻤﻋیّﺕ ﺵﺪﻧﺩ. ﻦﺴﻟ ﺝﺩیﺩ ﻢﺻﺭ ﺩیگﺭ یﻮﺴﻓ ﻭ کﺍﺮﻫﺍیی ﺭﺍ کﻩ ﺍﻭ ﺏﺭﺍی کﻡک ﺐﻫ ﺍیﺵﺎﻧ ﺎﻨﺟﺎﻣ ﺩﺍﺪﻫ ﺏﻭﺩ، ﺐﻫیﺍﺩ ﻦﻣیﺁﻭﺭﺪﻧﺩ. ﺂﻨﻫﺍ ﺍﺯ ﺎﺳﺭﺎﺋیﻝیﻩﺍ ﻡیﺕﺮﺳیﺪﻧﺩ، ﺏﺭﺍی ﺍیﻥکﻩ ﺖﻋﺩﺍﺩ ﺂﻨﻫﺍ ﺯیﺍﺩ ﺵﺪﻫ ﺏﻭﺩ. ﺐﻧﺎﺑﺭﺍیﻥ ﻑﺮﻋﻮﻧی کﻩ ﺩﺭ ﺂﻧ ﺩﻭﺭﺎﻧ، ﺡکﻮﻤﺗ ﻡیکﺭﺩ، ﺍﺯ ﺎﺳﺭﺎﺋیﻝیﻩﺍ ﺐﻬﻌﻧﻭﺎﻧ ﺏﺭﺪﻫ ﺏﺭﺍی ﻢﺻﺭیﺎﻧ ﺎﺴﺘﻓﺍﺪﻫ ﻡیکﺭﺩ.
ﻢﺻﺭیﻩﺍ، ﺎﺳﺭﺎﺋیﻝیﻩﺍ ﺭﺍ ﻢﺠﺑﻭﺭ ﺐﻫ ﺱﺎﺨﺘﻧ ﻊﻣﺍﺮﺗ ﻭ ﺱﺎﺨﺘﻣﺎﻨﻫﺍی ﺝﺩیﺩ ﻭ ﺢﺗّی ﺶﻫﺮﻫﺍ ﻡیکﺭﺪﻧﺩ. کﺍﺮﻫﺍی ﺲﺨﺗ، ﻮﻀﻋیّﺕ ﺂﻧﺎﻧ ﺭﺍ ﺐﺳیﺍﺭ ﺪﺷﻭﺍﺭ کﺭﺪﻫ ﺏﻭﺩ. ﺎﻣّﺍ ﺥﺩﺍ ﺂﻨﻫﺍ ﺭﺍ ﺏﺭکﺕ ﺩﺍﺪﻫ ﺏﻭﺩ ﻭ ﻦﺴﻟ ﻕﻮﻣ ﺎﺳﺭﺎﺋیﻝ ﺭﻭﺰﺒﻫﺭﻭﺯ ﺏیﺶﺗﺭ ﻡیﺵﺩ.
ﻑﺮﻋﻮﻧ ﺩیﺩ کﻩ ﻦﺴﻟ ﺎﺳﺭﺎﺋیﻝیﻩﺍ ﺭﻭﺰﺒﻫﺭﻭﺯ ﺏیﺶﺗﺭ ﻡی ﺵﻭﺩ، پﺱ ﺐﻫ ﺎﻓﺭﺍﺪﺷ ﻑﺮﻣﺎﻧ ﺩﺍﺩ کﻩ ﻪﻤﻫی ﻥﻭﺯﺍﺩﺎﻧ پﺱﺭ ﺭﺍ ﺐﻫ ﺩﺎﺨﻟ ﺭﻭﺩ ﻥیﻝ ﺏیﻥﺩﺍﺰﻧﺩ ﺕﺍ ﻍﺮﻗ ﺵﻮﻧﺩ.
ﺰﻧی ﺍﺯ ﻖﺑیﻞﻫی ﻻﻭی پﺱﺭی ﺐﻫ ﺪﻧیﺍ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﻭ ﻭ ﻪﻤﺳﺮﺷ ﺕﺍ ﻡﺪّﺗی کﻩ ﻡیﺕﻭﺎﻨﺴﺘﻧﺩ ﺂﻧ پﺱﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩیﺩ ﻢﺻﺭیﻩﺍ پﻦﻫﺎﻧ کﺭﺪﻧﺩ.
ﺰﻣﺎﻧیکﻩ ﺩیگﺭ ﺂﻨﻫﺍ ﻦﻣیﺕﻭﺎﻨﺴﺘﻧﺩ ﺂﻧ کﻭﺩک ﺭﺍ ﺏیﺵﺍﺯ ﺂﻧ پﻦﻫﺎﻧ ﻦﻣﺍیﻥﺩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺲﺑﺩ ﺶﻧﺍﻭﺭی کﻩ ﺱﺎﺨﺘﻫ ﺏﻭﺪﻧﺩ ﺩﺭ کﻥﺍﺭ ﻥیﺯﺍﺮﻫﺍی ﺡﺎﺷیﻩی ﺭﻭﺩ ﻥیﻝ گﺫﺎﺸﺘﻧﺩ ﺕﺍ ﺞﻟﻭ کﺶﺘﻫ ﺵﺪﻧ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺏگیﺮﻧﺩ. ﺥﻭﺎﻫﺭ ﺏﺯﺭگﺕﺭ ﺂﻧ کﻭﺩک ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻡﺭﺎﻘﺑ ﺏﻭﺩ کﻩ چﻩ ﺏﺭ ﺱﺭ کﻭﺩک ﻡیﺁیﺩ.
ﺪﺨﺗﺭ ﻑﺮﻋﻮﻧ ﺲﺑﺩ ﺭﺍ ﺩیﺩ ﻭ ﺩﺎﺨﻟ ﺂﻧﺭﺍ ﻥگﺎﻫ کﺭﺩ. ﻮﻘﺗی ﺂﻧ کﻭﺩک ﺭﺍ ﺩیﺩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺐﻫ ﻑﺭﺰﻧﺩی ﻖﺑﻮﻟ کﺭﺩ ﻭ ﺏیﺂﻧکﻩ ﺏﺩﺎﻧﺩ، ﻡﺍﺩﺭ ﺂﻧ ﻑﺭﺰﻧﺩ ﺭﺍ ﺐﻬﻌﻧﻭﺎﻧ پﺮﺴﺗﺍﺭ ﺍﻭ ﺎﺴﺘﺧﺩﺎﻣ کﺭﺩ. ﻮﻘﺗی کﻩ کﻭﺩک ﺏﺯﺭگﺕﺭ ﺵﺩ ﻭ ﺩیگﺭ ﻥیﺍﺯی ﺐﻫ ﺵیﺭ ﺩﺍﺪﻧ ﺍﻭ ﻥﺩﺎﺸﺗ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺐﻫ ﺪﺨﺗﺭ ﻑﺮﻋﻮﻧ ﺱپﺭﺩ ﻭ ﺪﺨﺗﺭ ﻑﺮﻋﻮﻧ ﻥﺎﻣ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻡﻮﺳی گﺫﺎﺸﺗ.
یک ﺭﻭﺯ، ﻮﻘﺗی ﻡﻮﺳی ﺏﺯﺭگ ﺵﺪﻫ ﺏﻭﺩ، یک ﻢﺻﺭی ﺭﺍ ﺩیﺩ کﻩ یکی ﺍﺯ ﺏﺭﺩگﺎﻧ ﻊﺑﺭﺎﻧی ﺭﺍ کﺕک ﻡیﺰﻧﺩ. ﻡﻮﺳی ﺕﻼﺷ کﺭﺩ کﻩ ﺂﻧ ﻊﺑﺭﺎﻧی ﺭﺍ ﻦﺟﺎﺗ ﺪﻫﺩ.
ﻮﻘﺗی کﻩ ﺩیﺩ کﺱی ﺍﻭ ﺭﺍ ﻦﻣیﺏیﻥﺩ، ﺂﻧ ﻢﺻﺭی ﺭﺍ کﺶﺗ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺪﻔﻧ کﺭﺩ، ﻍﺎﻔﻟ ﺍﺯ ﺍیﻥکﻩ یکﻦﻓﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩیﺪﻫ ﺏﻭﺩ.
ﺰﻣﺎﻧی کﻩ ﻑﺮﻋﻮﻧ ﺍیﻥ ﻡﻮﺿﻮﻋ ﺭﺍ ﻒﻬﻣیﺩ، ﺥﻭﺎﺴﺗ ﻡﻮﺳی ﺭﺍ ﺐﻬﺧﺎﻃﺭ کﺍﺭی کﻩ کﺭﺪﻫ ﺏﻭﺩ، ﺐﻫ ﻖﺘﻟ ﺏﺮﺳﺎﻧﺩ. ﺎﻣّﺍ ﻡﻮﺳی ﺍﺯ ﻢﺻﺭ ﺐﻬﻃﺮﻓ ﺱﺭﺰﻣیﻥ ﻡﺩیﺎﻧ کﻩ ﺏیﺎﺑﺎﻧ ﺏﻭﺩ، ﻑﺭﺍﺭ کﺭﺩ ﺕﺍ ﺍﺯ ﺱﺮﺑﺍﺯﺎﻧ ﻑﺮﻋﻮﻧ ﺩﺭﺎﻣﺎﻧ ﺐﻣﺎﻧﺩ.
موسی در سرزمینی دور از مصر به چوپانی مشغول شد. او در آنجا ازدواج کرد و خداوند به او دو پسر داد.
یکروز، هنگامی که موسی مراقب گلهی خود بود. دید که بوتهای شعلهور است ولی نمیسوزد. پس نزدیک رفت تا علّتش را بفهمد. وقتی موسی به بوتهی شعلهور نزدیک شد، صدای خدا ازمیان بوته ندا داد: «کفشهایت را از پا دربیاور، زیرا تو در مکان مقدّسی ایستادهای»
خدا فرمود: «من رنج و مصیبت بندگان خود را در مصر دیدم، من تو را نزد فرعون میفرستم تا قوم مرا از مصر بیرون آوری. من سرزمین کنعان را به آنان میدهم، سرزمینی که وعدهی آنرا به ابراهیم، اسحاق و یعقوب داده بودم»
موسی گفت: اگر مصریان پرسیدند چه کسی تو را فرستاده چه بگویم؟ خدا فرمود: «هستم آنکه هستم، مرا نزد شما فرستاده است. این نام جاودانهی من است»
موسی نمیخواست که برود، بنابراین خدا برادر موسی، یعنی هارون را با وی فرستاد. خدا به موسی و هارون گفت که دل فرعون را سخت مینمایم.