Open Bible Stories Home

۸.خدا یوسف و خانوادهاش را نجات میدهد

داستانی برگرفته از کتاب مقدّس: کتاب پیدایش، فصلهای ۳۷-۵۰

بعد از سالیان دراز، زمانی که یعقوب مرد سالخوردهای شد، پسر مورد علاقهی خود، یعنی یوسف را فرستاد تا به برادرانش که مشغول دامداری بودند سری بزند.

برادران ​یوسف از او بدشان میآمد، زیرا پدرشان، یوسف را بیشتر از آنها دوست داشت و دلیل دیگر آن این بود که یوسف در خواب دیده بود که برادرانش به او تعظیم می کنند. وقتی یوسف پیش برادرانش رفت، آنها او را ربودند و پساز آزار فراوان، او را به بردهفروشان فروختند.

پیشاز آنکه برادران یوسف به خانه برسند، آنها ردای یوسف را پاره کردند و آنرا آغشته به خون بزی کردند. سپس آنان ردا را به یعقوب نشان دادند تا تصوّر کند حیوانی وحشی یوسف را دریده و کشته است. یعقوب بسیار اندوهگین شد.

معاملهگران برده، یوسف را با خود به مصر بردند. مصر سرزمینی بزرگ و قوی درکنار رود نیل بود. آنان یوسف را به یک مقام دولتیِ ثروتمند فروختند. یوسف او را به خوبی خدمت میکرد و خدا نیز او را برکت میداد.

همسر آن مقام دولتی تلاش میکرد که با یوسف همبستر شود، امّا یوسف نمیپذیرفت که به این گناه آلوده شود. آن زن عصبانی شد و با تهمت زدن، یوسف را روانهی زندان کرد. حتّی در زندان، یوسف در ایمان خود استوار ماند و خدا او را برکت داد.

بعد از دو سال، یوسف باوجود بیگناهی هنوز در زندان بود. شبی فرعون که لقب مصریان برای پادشاها خویش بود، دو رویاء در خواب دیده بود که سخت او را پریشان کرده بود و هیچکدام از مشاوران فرعون نتوانسته بودند خواب او را تعبیر کنند.

خدا این توانایی را به یوسف داده بود که بتواند خوابها را تعبیر کند، بنابراین یوسف را از زندان نزد فرعون آوردند تا خوابش را تعبیر کند و یوسف گفت: «خداوند میخواهد هفت سال محصول بسیار بدهد و بهدنبال آن هفت سال قحطی خواهد شد.«.

فرعون تحت تاثیر شخصیّت یوسف قرار گرفته بود، و او را به جایگاه شخص دوّم قدرتمند در سراسر مصر گمارد.

یوسف به مردم گفت که در خلال سالهای پربار، محصولات غذایی را انبار کنند. سپس زمانی که هفت سال قحطی آغاز شد، یوسف آن محصولات را به مردم میفروخت و آنها بهاندازهی مصرف خود استفاده میکردند.

قحطی و خشکی تنها در مصر نبود، بلکه در تمام سرزمین کنعان و جایی که خانواده یعقوب نیز میزیستند، وجود داشت.

بنابراین یعقوب پسران بزرگتر خویش را به مصر فرستاد تا غذا و آذوقه تهیّه کنند. وقتی آنها درمقابل یوسف قرار گرفتند، او را نشناختند. یوسف امّا آنان را شناخت.

بعد از آزمایش برادران، یوسف به ایشان گفت: «من یوسف، برادر شما هستم، نترسید. شما در حقّ من بدی کردید، امّا خدا بدی شما را به خوبی تبدیل کرد. بیایید و در مصر زندگی کنید و من میتوانم در اینجا همه چیز برایتان فراهم کنم.

وقتی برادران یوسف به خانه برگشتند و ماجرا را برای پدر خود یعقوب بازگو کردند، او بسیار خوشحال شد.

اگرچه یعقوب مرد سالخوردهای شده بود، ولی با خانوادهاش به مصر کوچ کرد و آنها همه باهم در آنجا زندگی کردند. پیشاز آنکه یعقوب بمیرد، همهی پسرانش را برکت داد.

عهد و پیمانی که خداوند به ابراهیم داده بود به اسحاق رسید، سپس آن پیمان به یعقوب رسید و بعد از آن به دوازده پسر یعقوب و خانوادههای آنها رسید، و از نسل آنها دوازده قبیلهی قوم بنیاسرائیل بهوجود آمدند.

Next Chapter