Open Bible Stories Home

۵.وعدهی تولّد پسر ابراهیم

داستانی برگرفته از کتاب مقدّس: کتاب پیدایش، فصلهای ۱۶-۲۲

ده سال پساز آنکه ابراهیم و سارای به سرزمین کنعان آمده بودند، هنوز بچهای نداشتند. .

سپس ​همسر ابراهیم به او گفت: «پس حالا که خداوند اجازه نمیدهد من بچهای داشته باشم و اکنون که من برای حامله شدن بسیار پیر هستم، با خدمتکار من هاجر ازدواج کن و او میتواند برای من فرزندی بیاورد. پس ابراهیم با هاجر ازدواج کرد. هاجر پسری به دنیا آورد و ابراهیم نام او را اِسماعیل نهاد. امّا سارای به هاجر حسادت میکرد. هنگامیکه اسماعیل سیزده ساله شد، خدا بار دیگر با ابراهیم سخن گفت. »

خدا فرمود من خدای قادر مطلق هستم. من با تو پیمان خواهم بست. آنگاه ابراهیم به درگاه خدا سجده کرد. خدا همچنین به ابراهیم فرمود: «تو پدر قومهای بسیاری خواهی بود. من سرزمین کنعان را به میراث تو و نسل تو خواهم داد و همواره خدای ایشان خواهم بود. تو باید هر فرزند پسر خانوادهی خویش را ختنه کنی.»

همسرت سارای، پسری خواهد آورد و او همان فرزندی خواهد بود که به تو وعده داده بودم. نام او اسحاق است. من با او عهد خواهم بست، از او نسلی بزرگ به وجود خواهم آورد. من اسماعیل را نیز قومی بزرگ خواهم ساخت، امّا وعده و پیمان من با اسحاق خواهد بود. سپس خدا نام آبرام را به (ابراهیم) تغییر داد، یعنی پدر قومهای بسیار. همچنین خدا نام سارای را به ساره تغییر داد که بهمعنای (شاهزاده) است.

آنروز ابراهیم همهی فرزندان پسر خاندان و اهل خانهی خویش را مختون ساهت. پساز حدود یکسال بعد، زمانی که ابراهیم صد ساله و ساره نود ساله بود، ساره پسری به دنیا آورد. آنها او را اِسحاق نام گذاشتند، همانطور که خدا گفته بود.

وقتی که اسحاق مرد جوانی شد، خدا ایمان ابراهیم را آزمایش کرد و گفت: «تنها پسرت اسحاق را بردار و او را بکش و برای من قربانی کن.». ابراهیم دوباره از خدا اطاعت کرد و آماده شد تا پسرش را قربانی نماید..

هنگامیکه ابراهیم و اسحاق بهسوی قربانگاه میرفتند، اِسحاق پرسید: «پدر، هیزم برای قربانی آماده است، امّا برّهی قربانی کجاست؟». ابراهیم پاسخ داد: «پسرم، خود خدا برّهی قربانی را فراهم خواهد فرمود.».

هنگامیکه آنان به قربانگاه رسیدند، ابراهیم پسرش اسحاق را با طنابی بست و او را بر قربانگاه نهاد. ابراهیم میخواست پسرش را بکشد که خدا فرمود: «دست نگاه دار! به پسر، آسیب مرسان! اکنون دانستم که تو از من میترسی، زیرا یگانه پسرت را از من دریغ نداشتی.».

ابراهیم در آن نزدیکی، قوچی را دید که درمیان بوتهای گیر کرده بود. خدا قوچ را بهجای اسحاق برای قربانی فرستاده بود ابراهیم با خوشحالی قوچ را بهعنوام قربانی به درگاه خدا تقدیم کرد..

ﺂﻧگﺎﻫ ﺥﺩﺍ ﺐﻫ ﺎﺑﺭﺎﻫیﻡ ﻑﺮﻣﻭﺩ: «چﻮﻧ ﺕﻭ ﺁگﺎﻫﺎﻨﻫ ﻖﺻﺩ کﺭﺩی کﻩ ﻩﺭچیﺯ ﺥﻭﺩ، ﺢﺗّی ﺖﻨﻫﺍ پﺱﺮﺗ ﺭﺍ ﺐﻫ ﻢﻧ ﺏﺪﻫی، ﺏﺍ ﺕﻭ ﻊﻫﺩ ﻡیﺐﻧﺪﻣ کﻩ ﺕﻭ ﺭﺍ ﺏﺭکﺕ ﺪﻬﻣ. ﺥﺎﻧﺩﺎﻧ ﻭ ﻦﺴﻟ ﺕﻭ ﺍﺯ ﺲﺗﺍﺭگﺎﻧ ﺂﺴﻣﺎﻧ ﻪﻣ ﺏیﺶﺗﺭ ﺥﻭﺎﻬﻧﺩ ﺵﺩ. چﻮﻧ ﻡﺭﺍ پیﺭﻭی ﻭ ﺎﻃﺎﻌﺗ ﻦﻣﻭﺩی، ﻪﻤﻫی ﺥﺎﻧﻭﺍﺪﻬﻫﺍی ﺭﻭی ﺰﻣیﻥ، ﺍﺰﻃﺭیﻕ ﺥﺎﻧﺩﺎﻧ ﺕﻭ ﺏﺭکﺕ ﺥﻭﺎﻬﻧﺩ یﺎﻔﺗ.«

Next Chapter