Open Bible Stories Home

۷.خدا یعقوب را برکت داد

داستانی برگرفته از کتاب مقدّس: کتاب پیدایش، فصلهای ۲۵:۲۷و۳۳:۲۰

آن دو پسر بزرگ شدند، یعقوب مردی آرام و چادرنشین بود، امّا عیسو شکارچیای ماهر و مردی بیابانگرد بود. ربکا یعقوب را دوست داشت و عیسو محبوب اسحاق بود.

روزی، هنگامی که عیسو از شکار برمیگشت، بسیار گرسنه بود. عیسو به یعقوب گفت، لطفاً مقداری از غذایی که درست کردی به من بده. یعقوب در پاسخ گفت: بهشرطی که درعوض آن، حقّ نخستزادگی خود را به من بفروشی. بنابراین، عیسو حقّ نخستزادگی خود را به یعقوب داد. و یعقوب هم مقداری غذا به عیسو داد.

اسحاق میخواست که برکت خود را به عیسو بدهد. امّا پیشاز آنکه این کار را انجام دهد، ربکا و یعقوب او را فریب دادند و ربکا، یعقوب را بهجای عیسو به اتاق اسحاق فرستاد. اسحاق پیر شده بود و دیگر نمیتوانست بهخوبی ببیند. یعقوب بهترین لباس عیسو را پوشید و گردن و دست خود را با پوست بز پوشانید.

یعقوب بهنزد پدرش آمد و گفت: «من عیسو هستم. آمدهام تا تو مرا برکت دهی.». وقتی اسحاق موی بز را لمس کرد و لباس را بو کرد، پنداشت که عیسو نزد او آمده و او را برکت داد.

عیسو از یعقوب بدش میآمد، زیرا او حقّ نخستزادگی و برکت را از وی ربوده بود. بنابراین، نقشه کشید که بعد از مردن اسحاق، یعقوب را بکشد.

امّا ربکا این موضوع را فهمید و با اسحاق، یعقوب را به جایی دور نزد بستگانش فرستادند.

یعقوب سالهای زیادی در آنجا و درکنار خویشاوندان ربکا زندگی کرد. در آن دوران، او ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها، دوازده پسر و یک دختر بود. خدا یعقوب را بسیار ثروتمند نمود.

بعد از بیست سال دوری از سرزمینش کنعان، یعقوب با خانوادهاش، غلامانش و دامهایش به آنجا بازگشتند.

یعقوب بسیار هراسان بود، چون فکر میکرد که عیسو هنوز خیال کشتن او را دارد. بنابراین تعداد زیادی از حیوانات گلهاش را بهعنوان هدیه برای عیسو فرستاد. غلامی که آن دامها را برای عیسو برده بود، به او گفت: این دامها را غلام تو یعقوب تقدیم میکند، او بهزودی میآید.

عیسو امّا یعقوب را بخشیده بود، و آنها با خوشی به هم پیوستند. یعقوب در صلح و صفا در کنعان زندگی می کرد. سپس اسحاق مرد، یعقوب و عیسو او را بهخاک سپردند. عهدی که خدا با ابراهیم بسته بود و به اسحاق منتقل شده بود، به یعقوب رسید.

Next Chapter